چند معمای جالب

چند معمای جالب

مسئله ۱ - فرض کنید راننده یک اتوبوس برقی هستید. در ایستگاه اول ۶ نفر وارد اتوبوس می شوند ، در ایستگاه دوم ۳ نفر بیرون می روند و پنج نفر وارد می شوند . راننده چند سال دارد ؟


مسئله ۲ - پنج کلاغ روی درختی نشسته اند ، ۳ تا از آنها در شرف پرواز هستند . حال چه تعداد کلاغ روی درخت باقی می ماند؟

مسئله ۳ - چه تعداد از هر نوع حیوان به داخل کشتی موسی برده شد ؟

مسئله ۴ - شیب یک طرف پشت بام شیروانی شکلی ، شصت درجه است و طرف دیگر ۳۰ درجه است . خروسی روی این پشت بام تخم گذاشته است . تخم به کدام سمت پرت می شود ؟

مسئله ۵ - این سوال حقوقی است . هواپیمایی از ایران به سمت ترکیه در حرکت است و در مرز این دو سقوط می کند ، بازمانده ها را کجا دفن می کنند ؟

مسئله ۶ - من دو سکه به شما می دهم که مجموعش ۳۰ تومان می شود. اما یکی از آنها نباید ۲۵ تومانی باشد . چطور ؟

جواب ها در ادامه مطلب

ادامه نوشته

 

عقل و عشق!

اگر...........

 اگر دروغ رنگ داشت ؛

هر روز شاید ؛

ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست

و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت؛

عاشقان سکوت شب را ویران میکردند

اگر براستی خواستن توانستن بود ؛

محال نبود وصال !

و عاشقان که همیشه خواهانند؛

همیشه میتوانستند تنها نباشند
..........

اگر گناه وزن داشت ؛

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد ؛

تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی ...

و من شاید ؛ کمر شکسته ترین بودم

اگر غرور نبود ؛

چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند ؛

و ما کلام محبت را در میان نگاههای گهگاهمان جستجو نمیکردیم

اگر دیوار نبود ؛ نزدیک تر بودیم ؛

با اولین خمیازه به خواب میرفتیم

و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمیکردیم

اگر خواب حقیقت داشت ؛
همیشه خواب بودیم

هیچ رنجی بدون گنج نبود ...
ولی گنج ها شاید بدون رنج بودند

اگر همه ثروت داشتند ؛

ادامه نوشته

غم

مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که

در دل داشت برای دكتر تعریف كرد.

دکتر گفت به فلان سیرک برو. آنجا دلقکی هست،

اینقدر می خنداندت تا غمت یادت برود.

مرد لبخند تلخی زد و گفت:

 من همان دلقکم

بگذار  عشق  خاصيت تو باشد

از خدا پرسيدم:

خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟

خدا جواب داد :

گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،

با اعتماد زمان حالت را بگذران

و

بدون ترس براي آينده آماده شو .

ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .

شک هايت را باور نکن وهيچگاه به باورهايت شک نکن .

زندگي شگفت انگيز است

فقط

اگربدانيد که چطور زندگي کنيد.

مهم اين نيست که قشنگ باشی ،

قشنگ اين است که مهم باشی!

حتي برای يک نفر.

مهم نيست شير باشی يا آهو

مهم اين است با تمام توان شروع به دويدن کنی

كوچك باش و عاشق...

كه

عشق می داند آئين بزرگ كردنت را

  بگذارعشق خاصيت تو باشد

نه

رابطه خاص تو باکسی

  موفقيت پيش رفتن است

نه

به نقطه ي پايان رسيدن.

  فرقى نمي كند گودال آب كوچكي باشي يا درياي بيكران...

زلال كه باشي، آسمان در توست.

وصیت نامه جدید لقمان حکیم به فرزندش در سال ۲۰۱۱

پسرم! گروهی ، اگر احترامشان کنی تو را نادان می دانند و اگر بی محلیشان کنی

از گزندشان بی امانی.پس در احترام ،اندازه نگهدار*

*پسرم! سخت ترین کار عالم محکوم کردن یک احمق است. خون خودت را کثیف نکن-

 ضمنا چرچیل هیچگونه نسبتی با طایفه ما ندارد. بچه هایش ادعای ارث نکنند**.*

 *پسرم! با کسی که شکمش را بیشتر از کتاب هایش دوست دارد ، دوستی مکن*

*پسرم! دوستانت را با یک لیوان آب خوردن امتحان کن! آب را به دستشان بده تا

بنوشند! بعد بگو تا دروغ بگویند! اگر عین آب خوردن دروغ گفتند از آنان بپرهیز**

*هان ای پسر! در پیاده رو که راه می روی، از کنار برو. ملت می خواهند از کنارت

رد شوند*

*پسرم! اگر کسانی از سر نادانی به تو خندیدند ، تو برای شفایشان گریه کن*

*پسرم! خود را وابسته به هیچ دسته ای مدان. چه، پس فردا تقش درمی آید

 که آنی که تو می خواستی نیست و حالا خر بیار و معرکه بارکن*

*پسرم! اگر به ناچار به جریانی متمایل شدی، جایی برای نفس کشیدن خود و رقیبت بگذار.

 نه او را چنان به زمین بکوب و نه خود را چنان بالاببر. دیرزمانی نیست که جایتان عوض شود*

*پسرم! در تاکسی با تلفن همراه بلندبلند صحبت نکن*

*هان ای پسر! اهل هنر را احترام کن. اما مواضع سیاسی ات را با کسی مسنج و

کسی را به خاطر مواضعش مرنجان**.*

*پسرم! هیچ گاه دنبال به کرسی نشاندن حرفت مباش و همه جا سر هر صحبتی

را بازمکن. بگذار تو را نادان بدانند*

*پسرم! اگر برای دختر یا پسری پیش تو برای تحقیق آمدند و تو چیزی می دانستی

 رک و راست بگو. هر آنچه که می دانی. به فکر بدبختی دختر و پسر مردم باش*

*پسر! اخبار را از منابع مختلف بگیر. جمع بندی اش با خودت. مخاطب دائمی یک

رسانه بودن آدم را به حماقت می کشاند*

*پسرم! پیش از استخدام در اداره های دولتی ، “پاور پوینت” را فرابگیر*

*پسرم! در اداره ای استخدام شدی هرچه دستمال از جیب هایت دوربریز. آب بینی ات

را پیراهن تمیزکنی بهتر است تا کسی دستمال در دستت ببیند*

*پسرم! اساتید را محترم بشمار! اگر توانستی دستشان را ببوس اگر نه ،خود دانی*

سکوت

یاغیان عشق!!!!!!!!!!!!!!!!!؟!!!!؟!!!!

یاغیان عشق

تاحالا شده یه اسمی روتو مایه های عشق بگی و بعد بفهمی تو دنیا

تکه منظورم تو تمام سایت های جهان  شاید باورت نشه اما اسم

" یاغیان عشق "تو تمام سایت های جهان کم نظیره شک

 داری امتحان کن فقط کافیه یه سرچ کنی...    به امتحانش می ارزه ......

خاطره...

خاطره...

از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید

از همون اول کم نیاوردم، با ضربه دکتر چنان گریه‌ای کردم که فهمید جواب «های»، «هوی» است.

هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد، پی‌درپی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمی کردم!

این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب می‌بردند.

هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد که برم پای تخته زنگ می‌خورد....

 

ادامه نوشته

باز هم از دکتر علی شریعتی

  باز هم از دکتر علی شریعتی

در دنیا هرگز بر سه چیز تکیه نکن

          ۱.غرور

          ۲.دروغ

          ۳.عشق

انسان

            با غرور می تازد

                             با دروغ می بازد

                                         با عشق می میرد

 

آدم ها........

آدم ها........

چه حقیرند مردمان، وقتی، نه جرات دوسـت داشتن

 دارند، نه اراده ی دوسـت نداشتن، نه لیاقت دوسـت

داشته شدن، و نه متانت دوست داشته نشدن... اما

شعر عـاشـقانه می خوانند، مُدام!تا کی؟تا کی.........

رفیق حال رو بچسب!!!

رفیق حال رو بچسب!!!

انشای یک بچه دبستانی درباره ازدواج!!!

انشای یک بچه دبستانی درباره ازدواج

طنز و كاريكاتور | انشای یک بچه دبستانی درباره ازدواج هر وقت من يك كار خوب مي كنم مامانم به من مي گويد بزرگ كه شدي برايت يك زن خوب مي گيرم. تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تايش را به من داده است....

 

 

 


ادامه نوشته

مدادرنگی

مداد رنگی ها  مشغول بودند
به جز مداد سفید
هیچ کسی به اون کار نمی داد ...
همه می گفتند
تو به هیچ دردی نمی خوری ...
یک شب که مداد رنگی ها  توی سیاهی کاغذ گم شده بودند
مداد سفید تا صبح کار کرد ...
ماه کشید ...
مهتاب کشید ...
و آن قدر ستاره کشید که کوچک و کوچک و کوچک تر شد ...
صبح توی جعبه ی مداد رنگی جای خالی اون با هیچ رنگی پر نشد

به نام خدایی که جدایی رو افرید تا قدر باهم بودنو بدونیم...

یک روز زندگی

یک روز زندگی   

دو روز مانده بود به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده، باقی نمانده بود
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت
تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد
داد زد و بد و بیراه گفت
خدا سکوت کرد
آسمان و زمین را بهم ریخت
خدا سکوت کرد
جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت
خدا سکوت کرد
به پرو پای فرشته و آسمان پیچید
خدا سکوت کرد
کفر گفت و سجاده دور انداخت
خدا سکوت کرد
دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد 

خدا سکوتش را شکست و گفت:

ادامه نوشته