بهلول(4)حاضر جوابی

 

روزي هارون الرشيد و جمعي از درباريان به شكار رفته بودند.
 بهلول نيز با آنها بود. آهويي در شكار گاه ظاهر شد. خليفه ، تيري به سوي آهو افكند
 ولي تيرش به خطا رفت و آهو گريخت.
 بهلول فرياد زد:" احسنت. "
 خليفه بر آشفت و گفت: مرا مسخره مي كني ؟.
 بهلول گفت :
 " احسنت " من براي آهو بود،
 نه براي " خليفه".

----------------------------------

شاعري تازه كار كه تظاهر به احساس مي كرد
 گفت: دلم از آدميان گرفته است....!!!!!!
 بهلول گفت: پس برو با " همنوعانت " بشين....!!!!!

---------------------------------

ابلهي از بهلول پرسيد :
 آدمي را طول عمر چقدر باشد؟
 بهلول گفت: آدمي را ندانم . اما تو
 را طول عمر بس دراز باشد.....!


بهلول(3)نیازمند واقعی

روزی هارون الرشید مبلغی به بهلول داد که بین فقرا ونیازمندان قسمت کند. بهلول وجه را گرفت و لحظه ای بعد آنرا به خلیفه بازگرداند. هارون دلیل این امر را سئوال کرد، بهلول گفت: هر چه فکر کردم از خلیفه محتاج تر و فقیرتر نیافتم.

چرا که می بینم ماموران تو به ضرب تازیانه از مردم باج و خراج می گیرند و در خزانه ی تو می ریزند، از این جهت دیدم که نیاز تو از همه بیشتر است، لذا وجه را به خودت بازگرداندم.

مشورت با بهلول(بهلول 2)

 

روزی بهلول از کوچه ای میگذشت، شخصی بالایش صدا زده گفت: ای  بهلول دانا! مبلغی پول دارم، امسال چه بخرم که فایده کنم؟

ـ برو، تمباکو بخر!

 مردک تمباکوخرید، وقتیکه زمستان شد، تمباکو قیمت پیدا کرد. به قیمت خوبی  به فروش رسید. بقیه هر قدر که ماند، هر چند که از عمر تمباکو میگذشت، چون تمباکوی کهنه قیمت زیاد تری داشت، لهذا به قیمت بسیار خوبتر فروخته میشد وسرانجام فایده بسیاری نصیب اوشد. یک روز باز بهلول از کوچه می گذشت که مردک بالایش صد ا زده و گفت:

    ای بهلول دیوانه! پارسال کار خوبی به من یاد دادی، بسیار فاید ه کردم، بگو امسال چه خریداری کنم؟

 ـ برو، پیاز بخر!

 مردک که از گفته پارسال بهلول فایده، خوبی برداشته بود، با اعتمادی که به گفته اش داشت هرچه سرمایه داشت و هر چه فایده کرده بود. همه را حریصانه پیاز خرید و به خانه ها گدام کرده منتظر زمستان نشست تا در هنگام قلت پیاز، فایده هنگفتی بر دارد. چون نگاهداری پیاز را نمی دانست، پیاز ها همه نیش کشیده و خراب شد و هر روز صد ها من  پیاز گنده را بیرون کرده به خندق میریختند و عاقبت تمام پیاز ها از کار برامده خراب گردید و مردک بیچاره نهایت خسارت مند شد.

   مردک این مرتبه با قهر و خشونت دنبال بهلول میگشت تا او را یافته و انتقام خود را از وی بگیرد. همینکه به بهلول رسید، گفت:

 ای بهلول! چرا گفتی که پیاز بخرم و اینقدرها خساره مند شوم؟

 بهلول در جوابش گفت:

 ای برادر! آن وقت که مرا بهلول دانا خطاب کردی، از روی دانایی گفتم«برو، تمباکو بخر» این مرتبه که مرا بهلول دیوانه گفتی، از روی دیوانگی گفتم ـ «برو، پیاز بخر» و این جزای عمل خود تست. مردک خجل شده راه خود را پیش گرفته رفت و خود را ملامت میکرد که براستی، گناه از او بوده..

دوست - آدم(بهلول1)

دوستان عزیز سلام

قراره هر هفته یکی از داستان های آموزنده ی بهلول رو براتون بزارم  امیدوارم خوشتون بیاد

معرفی:"بهلول بن عمرو كوفی از دانشمندان زیرك و زبر دست و نكته سنج عصر امام صادق ـ علیه السّلام ـ و امام كاظم ـ علیه السّلام ـ بود، او برای این‌كه قاضی هارون الرّشید نشود، خود را به دیوانگی زد، تا هارون از او منصرف شده و مقام قضاوت را به او واگذار ننماید، او اهل مناظره بود و با استدلال و لطائف بسیار ظریف، پوچی عقائد انحرافی مخالفان را آشكار می‌نمود، "

شخصي كه مي خواست بهلول را مسخره كند به او گفت :
  
ديروز از دور تو را ديدم كه نشسته اي فكر كردم الاغي است كه در كوچه نشسته
 
 

بهلول فورا جواب داد :
 
منهم كه از دور تو را ديدم فكر كردم آدمي به طرف من مي آيد.