یک روز زندگی

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتریی از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد.

به پر و پای فرشته‌ و انسان پیچید خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.

لا به لای هق هقش گفت: اما با یک روز… با یک روز چه کار می توان کرد؟

خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید. آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن.

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید. اما می‌ترسید حرکت کند. می‌ترسید راه برود. می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد… بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید. چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند ….

او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ….

اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفشدوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی‌شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و سرشار شد و بخشید. عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او در همان یک روز زندگی کرد، اما فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. کسی که هزار سال زیسته بود!

صمیمیت...

سلام...

یکی از فواید صندلی داغ این بود که بچه ها هر کدوم به نوعی به بعضی از مشکلات یا ناهنجاریهیای!کلاس اشاره میکنند

یکی از این مشکلاتی که تقریبا توی تمام صندلی داغها به اون اشاره شده نبودن صمیمیت بین بچه های کلاسه

برای بر طرف شدن این مشکل باید به این سوالات جواب داد تابه راه حل منطقی و قابل قبولی دست پیدا کرد.....

 ۱)صمیمیت چیه؟

۲)شما صمیمیت و توی چی معنا میکنین؟

۳)از کجا فهمیدین که بین بچه ها صمیمیت نیست؟

۴)تا چه حد از اون صمیمیتی که باید باشه الان هست و چقدر دیگه باید ایجاد بشه؟

۵)چطوری باید این صمیمیت ایجاد بشه؟

و اما نکته آخر من قصد بی احترامی به هیچکس رو نداشتم

خواستم با طرح این سوالات به بر طرف شدن این مشکل کمکی کرده باشم

زندگی زیباست

زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن
گردشـــی در کوچــه باغ راز کن

هر که عشقش در تماشا نقش بست
عینک بد بینی خود را شکسـت

علـت عـاشــــق ز عـلتــها جــداســـت
عشق اسطرلاب اسرار خداست

من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام
درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام

دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســها
می تپــد دل در شمیــــم یاسها

زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست
زندگی باغ تماشـــای خداســت

گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود
می تواند زشــت هم زیبا شــود

حال من، در شهر احسـاسم گم است
حال من، عشق تمام مردم است

زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا
صبـــح هـا، لبـخند هـا، آوازهـــا

ای خــــطوط چهــــره ات قـــــــرآن من
ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن

با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی شـود
مثنوی هایـم همــه نو می شـود

حرفـهایـم مــــرده را جــــان می دهــد
واژه هایـم بوی بـاران می دهـــد
مولانا


ماجرای ژیانو زدن رابی

 

 

این داستان را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم. نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور. قبلاً دردی‌موآن در ایالت آیوا در مدرسه ابتدایی معلم موسیقی بودم. مدت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، اما هرگز لذت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.

ادامه نوشته

انشای یک بچه دبستانی در مورد ازدواج

سلام دیدم تو ماه شعبانیم و اعیاد و جشن و سرور و اینا.....

گفتم یه مطلب طنز بذارم خالی از لطف نیست

ادامه نوشته

تو میتوانی...................

حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی. حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی. حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود.
 

پشه می گفت: آدم ها فکر می کنند تنها آنها می توانند به بهشت بیایند. اما اشتباه می کنند و نمی دانند که مورچه ها هم می توانند به بهشت بیایند. نهنگ های غول پیکر و کلاغ های سیاه ، گوسفندها و گرگ ها هم همینطور

ادامه نوشته

میشود.....

تو از تبار مردمان ساده ای که از تو



می شود ز پاکی زلال قصه ها شنید و



با تو می شود به انتهای قله های



دور دست رسید تو از صداقت تمام



قلب های پاک و از صفای هب و از



اصالت تمام عشق های بی غروب تو



از قبیله صفا و پاکی و نجابتی



تمام عمر می شود ز خستگی نگفت و



با تو می شود به شب اگر چه تیره و طویل



و بی طلوع نشست و لحظه ها نخفت



تمام عمر می شود ز آرزو سخن نگفت.

ترم تابستونه

سلام

بچه ها واسه ترم تابستونه چه واحدهایی میبگیرین؟

تو رو خدا فیزیک ۲بگیرین......

حرف آخرباخدا

خدایا دیگر قلب نمی خواهم.

دیگر عشق نمی خواهم.

دیگر درد نمی خواهم.

تو قلب مرا بگیر.

تو عشق مرا بگیر.

تو جان مرا بگیر.

فقط بگذار خاطره ای در ذهن خدایی تو بمانم

و از این جهان مادی رخت بربندم.

خدایا تو می دانی که قلب من سرشار از مهر و محبت است

و همه ی مخلوقات تو را به شدت دوست می دارم

و در بعضی از حالات این دوستی به درجه ی عشق و پرستش می رسد.

تو می دانی که احتیاج دارم که عشق بورزم و بپرستم

و چه بسا که به محبوب هایی تا درجه پرستش عشق ورزیده ام.

اما هر وقت که عشق من به کسی یا به چیزی به درجه ی پرستش رسیده است

تو آن را از من گرفته ای

تا کسی را و چیزی را به جای تو معبود خود نکنم.

ای خدای بزرگ تو را شکر می کنم

که با تجربه های سخت و تلخ

و ضربه های قاطع و شکننده

قلب مرا از خطرناک ترین گمراهی ها نجات دادی

و این آتشکده ی مقدس را فقط جایگاه خود کردی...

خدایا......

خدایا هرکسی به دنبال گمشده ی خود می رود.

هرکسی برای نجات خود راهی می اندیشد.

هرکسی به امیدی و آرزویی زندگی می کند.

امامن امید و آرزویی ندارم

جز تو گمشده ای نمی شناسم

و جزتو راه نجاتی نمی یابم.

همه را فراموش می کنم.

همه ی دنیا را پشت سر می گذارم.

یکه و تنها به سوی تو می آیم

و دست نیاز فقط به سوی تو دراز می کنم.

خدایا می خواهم با تو تنها باشم.

می خواهم از همه چیز چشم بپوشم.

می خواهم جز تو محبوبی و معبودی نداشته باشم.

خوش دارم که در زیر این آسمان سیاه کسی جز تو از من نداند.

کسی جز تو نیاز مرا نشنود.

کسی جز تو مرگ مرا نبیند.

غروب تلخ

ریخته سرخ غروب
جابجا بر سر سنگ.
کوه خاموش است.
می خروشد رود.
مانده در دامن دشت
خرمنی رنگ کبود.

سایه آمیخته با سایه.
سنگ با سنگ گرفته پیوند.
روز فرسوده به ره می گذرد.
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پی یک لبخند.

جغد بر کنگره ها می خواند.
لاشخورها، سنگین،
از هوا، تک تک ، آیند فرود:
لاشه ای مانده به دشت
کنده منقار ز جا چشمانش،
زیر پیشانی او
مانده دو گود کبود.

تیرگی می آید.
دشت می گیرد آرام.
قصه رنگی روز
می رود رو به تمام.

شاخه ها پژمرده است.
سنگ ها افسرده است.
رود می نالد.
جغد می خواند.
غم بیاویخته با رنگ غروب.
می تراود ز لبم قصه سرد:
دلم افسرده در این تنگ غروب.

بوی باران

امشب بوي باران تازه است
التماس گريه بي اندازه است

تازگي ها شب برايم آشناست
من و شب هستيم، غم هم پيش ماست

آسمان امشب كنارم آمده ست
انتظارم ، انتظارم آمده ست

عشق با آلاله خلوت كرده است
با نگاه لاله صحبت كرده است

چشم من خاصيت شب بو گرفت
شب به بوي اشك هايم خو گرفت

مي نويسم گاه زيبا ، گاه زشت
مانده ام در لابه لاي سرنوشت

روز از گنجايش غم خالي است
شب براي گريه هايم عالي است

ای خدا

ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم

بعد از آن حادثه در كفر تو جاری نشدم!

با وجودی كه به حكم تو دلم زخمی شد

شاكی از این كه مرا دوست ندارد نشدم!

ابر را چوب همین سادگی اش ویران كرد

من كه ویران تر از این ابر بهاری نشدم!

قسمتم بود اگر رفت و مرا تنها كرد

بعد از او غرق شكایت ز تو آری نشدم!

ای خدا غصه نخور! باز همین می مانم!

من زمین خورده این ضربه ی كاری نشدم!

هر كه می خواست مرا از تو جدا سازد دید

هر چه كردی تو به من از تو فراری نشدم!

خدایا......

گفتم:خدایا ازهمه دلگیرم، گفت:حتی از من؟

گفتم:خدایا دلم را ربوده اند، گفت:پیش از من؟

گفتم :خدایا چقدر دوری؟، گفت: تو یا من ؟

گفتم:خدایا تنهاترینم، گفت:پس من؟

گفتم:خدایا کمک خواستم، گفت:از غیرمن؟

گفتم: خدایا دوستت دارم،گفت: بیش ازمن؟

گفتم:خدایا انقدر نگو من! ،گفت: من تو ام، تو من!

راه دور است و پر از خار بیا برگردیم

راه دور است و پر از خار بیا برگردیم

راه دور است و پر از خار بیا برگردیم

سایه مان مانده به دیوار بیا برگردیم


هر زمانی که تو قصد سفر از من کردی

گریه ام را تو به یاد آر بیا برگردیم


این کبوتر که تو اینسان پر و بالش بستی

دل من بود وفادار بیا برگردیم

ترسم اینجا که بسوزد پر و بال عشقم

یا شود حاصل تکرار بیا برگردیم


یک غزل نذر نمودم که برایت گویم

گفتم آنرا شب دیدار بیا برگردیم


باز گفتی که برایم غزل از عشق بگو

یک غزل میخرم اینبار بیا برگردیم


من که عشقم به دو چشم تو دخیلی بسته است

عشق من را مکن انکار بیا برگردیم

زندگی هیچ نبود

زندگی هیچ نبود،
و به آسانی یک گریه گذشت.
کودکی را دیدم که دلش غمگین بود و بدنبال عروسک می گشت.
تا که در رویاها
همه دار و ندارش،
قلک بی اعتبارش و دل خسته و زارش
همه را بی منت، به عروسک بخشد
غافل از آینده.
***
زندگی فلسفه ای بیش نبود
که در آن بیزاری، رهنمای همه یاران شده بود
و محبت، افسوس.
من خودم را دیدم، آن زمانی که دلم سوخته بود
و تو را می دیدم، بی خبر از من و غمهای دلم
و تو آن عصیانگر،
که نماد همه خوبان شده بود!!
و سخن از غم یاران می گفت
واپسین لحظه دیدار عجیب
خود نصیحت گوی، من دیوانه شدی
و سخن از رفتن،
سخن از بی مهری!!
تو که خود می گفتی
خسته از هرچه نصیحت شده ای.
***
حیف از بازی ایام،
دریغ از تکرار...

دیشب

دیشب گرسنه بود ، دختری که مُرد


چه آسان به خاک پس دادیمش

 
و همسایه اش زیارتش قبول

از سفر رسید ، مکه رفته بود ...!

عنوان ندارد

من تو را باز دیدم و به یاد آوردم...

که نباید به دلی وعده ی بی مورد داد...!

که ستاره بر همه می سوزد٬چشمکی میزند و می گذرد...

که قناری ز غریضست که چنین می خواند

و ز اجبارست که گل می روید٬چشمه می جوشد

ماه می تابد و خورشید چنین می سوزد

و به عشق کاری نیست...

عشق جز حرف و حدیثی نیست...!

و اگر عشق نباشد نیز٬گل می روید

آب می جوشد٬ماه می تابد و خورشید می سوزد

و فقط این دل سادست که به نام عشق

زندگی می بازد...!

روی سنگ قبرم بنویسید

بر سنگ قبر من بنوسید خسته بود

اهل زمین نبود

نمازش شکسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید

پاک بود

چشمان او که دائما از اشک شسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید

این درخت , عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید

کل عمر پشت دری که باز نمی شد مانده بود

عاشق

... امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام.
شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.
امیر برگشت و دید هیچکس نیست .
شاهزاده گفت: عاشق نیستی !!!! عاشق به غیر نظر نمی کند


... خدایا به خاطر همه لحظاتی که به غیر تو توجه کردیم ما رو ببخش !

خدا کجاست؟

يك‌ نفر دنبال‌ خدا مي‌گشت، شنيده‌ بود كه‌ خدا آن‌ بالاست‌ و عمري‌ ديده‌ بود كه‌ دست‌ها رو به‌ آسمان‌ قد مي‌كشد. پس‌ هر شب‌ از پله‌هاي‌ آسمان‌ بالا مي‌رفت، ابرها را كنار مي‌زد، چادر شب‌ آسمان‌ را مي‌تكاند. ماه‌ را بو مي‌كرد و ستاره‌ها را زير و رو.او مي‌گفت: خدا حتماً‌ يك‌ جايي‌ همين‌ جاهاست. و دنبال‌ تخت‌ بزرگي‌ مي‌گشت‌ به‌ نام‌ عرش؛ كه‌ كسي‌ بر آن‌ تكيه‌ زده‌ باشد. او همه‌ آسمان‌ را گشت‌ اما نه‌ تختي‌ بود و نه‌ كسي. نه‌ رد پايي‌ روي‌ ماه‌ بود و نه‌ نشانه‌اي‌ لاي‌ ستاره‌ها.
از آسمان‌ دست‌ كشيد، از جست‌وجوي‌ آن‌ آبي‌ بزرگ‌ هم.
آن‌ وقت‌ نگاهش‌ به‌ زمين‌ زير پايش‌ افتاد. زمين‌ پهناور بود و عميق. پس‌ جا داشت‌ كه‌ خدا را در خود پنهان‌ كند.
زمين‌ را كند، ذره‌ذره‌ و لايه‌لايه‌ و هر روز فروتر رفت‌ و فروتر.
خاك‌ سرد بود و تاريك‌ و نهايت‌ آن‌ جز يك‌ سياهي‌ بزرگ‌ چيز ديگري‌ نبود.
نه‌ پايين‌ و نه‌ بالا، نه‌ زمين‌ و نه‌ آسمان. خدا را پيدا نكرد. اما هنوز كوه‌ها مانده‌ بود. درياها و دشت‌ها هم. پس‌ گشت‌ و گشت‌ و گشت. پشت‌ كوه‌ها و قعر دريا را، وجب‌ به‌ وجب‌ دشت‌ را. زير تك‌تك‌ همه‌ ريگ‌ها را. لاي‌ همه‌ قلوه‌ سنگ‌ها و قطره‌قطره‌ آب‌ها را. اما خبري‌ نبود، از خدا خبري‌ نبود.
نااميد شد از هر چه‌ گشتن‌ بود و هر چه‌ جست‌وجو.
آن‌ وقت‌ نسيمي‌ وزيدن‌ گرفت. شايد نسيم‌ فرشته‌ بود كه‌ مي‌گفت‌ خسته‌ نباش‌ كه‌ خستگي‌ مرگ‌ است. هنوز مانده‌ است، وسيع‌ترين‌ و زيباترين‌ و عجيب‌ترين‌ سرزمين‌ هنوز مانده‌ است. سرزمين‌ گمشده‌اي‌ كه‌ نشاني‌اش‌ روي‌ هيچ‌ نقشه‌اي‌ نيست.
نسيم‌ دور او گشت‌ وگفت: اينجا مانده‌ است، اينجا كه‌ نامش‌ تويي. و تازه‌ او خودش‌ را ديد، سرزمين‌ گمشده‌ را ديد. نسيم‌ دريچه‌ كوچكي‌ را گشود، راه‌ ورود تنها همين‌ بود. و او پا بر دلش‌ گذاشت‌ و وارد شد. خدا آنجا بود. بر عرش‌ تكيه‌ زده‌ بود و او تازه‌ دانست‌ عرشي‌ كه‌ در پي‌ اش‌ بود. همين‌جاست.
سال‌ها بعد وقتي‌ كه‌ او به‌ چشم‌هاي‌ خود برگشت. خدا همه‌ جا بود؛ هم‌ در آسمان‌ و هم‌ در زمين. هم‌ زير ريگ‌هاي‌ دشت‌ و هم‌ پشت‌ قلوه‌سنگ‌هاي‌ كوه، هم‌ لاي‌ ستاره‌ها و هم‌ روي‌ ماه.

گفتگوی خالق و مخلوق

گفتگوی خالق و مخلوق

بارش زیادی سنگین بود و سربالایی سخت. دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد. نفس نفس میزد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید ، کسی او را نمی دید.دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم ، نفس خداست.مورچه ، دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: گاهی یادم می رود که هستی ، کاشکی بیشتر می وزیدی.خدا گفت: همیشه می وزم، نکند دیگر گمم کرده ای!
مورچه گفت: این منم که گم میشوم. بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس که خرد . نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.
خدا گفت: اما نقطه سرآغاز هر خطی است.
مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت : من اما سرآغاز هیچم ، ریزم و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد.
خدا گفت: چشمی که سزاوار دیدن است میبیند. چشمهای من همیشه بیناست.
مورچه این را می دانست. اما شوق گفتگو داشت.شوق ادامه گفتن.
پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست.
خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.
مورچه خندید و دانه گندم از دوشش دوباره افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد.
هیچکس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک، مورچه ای با خدا گرم گفتگو است.

زندگی

زیر گنبد کبود
جز من و خدا
کسی نبود

روزگار روبه راه بود
هیچ چیز
نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود

زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخوانده بود

تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت
تو دعای کوچک منی
بعد هم مرا مستجاب کرد

پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد

سالهاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست

هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازی ای که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت

با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی ست...

عشق

سلام

ماه مرشد گفت: عاشقی از نیشابور شروع می شود و قاف، آخر عشق است. اما آشیانه سیمرغ بر بالای قاف نیست.

آشیانه سیمرغ بر بالای چوبی است، سرخ. و آنگاه چوبی به ما داد و همیانی. و گفت: این همیان حق است. آن را پاس بدارید که آذوقه شماست...

گرسنه که شدید از آن بخورید و تشنه که بودید از آن بنوشید. به زمستان که رسیدید حق ، آتش است، گرم تان می کند.

به بی راهه که رسیدید، حق چراغ است، راه را نشان تان می دهد. و آن هنگام که به برزخ درآمدید، حق پل است، عبورتان می دهد.

و این چوب اما عصای شماست به آن تکیه کنید و قدم به قدم بیایید.

اما روز ی خواهد رسید که عصای شما ، دار شما خواهد بود. و آن زمان که خون شما سر این عصا را سرخ کند، سیمرغ بر بالای آن آشیانه خواهد ساخت.


به این جا که رسیدیم اما پروا کردیم و همیان حق از دستمان افتاد، عصای عاشقی نیز.

ولی باز از پی ماه مرشد رفتیم اما دیگر قهرمانانی نبودیم در جستجوی قاف و عشق و سیمرغ. این بار دیگر سیاهی لشکری بودیم که به تماشای قصه ای می رفتیم.

و در راه بودیم که کسانی را دیدیم ، می خرامیدند و می رفتند ، دست انداز و عیار وار؛ و در دست هر کدام چوبی.

ماه مرشد گفت: اینان عاشقانند و دارشان را با خود می برند. زیرا می دانند که معراج مردان بر سردار است.

ماه مرشد گفت: دیری نخواهد شد که آنها وضویی خواهند گرفت، با خون خویش. زیرا که در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الا به خون.

و ما باز از عشق پرسیدیم و او باز گفت که عاشق را سه حرف است، پس آن را امروز ببینید و فردا و پس فردا.

و روز نخست آن عاشقان را کشتند و روز دیگر سوختند و سوم روز خاکسترشان را بر باد دادند.

ماه مرشد گفت و عشق این است.

از راه که بر می گشتیم راه پر بود از جام های سرنگون و ماه مرشد گفت: اینها جام خداوند است و خدا تنها جام به دست سربریدگان می دهد.

ما برگشتیم بی عصا و بی همیان و قاف آخر عشق بود. ما اما در عین عاشقی مانده بودیم!

عشق واقعی چیه؟آیا اصلا عشق وجود داره؟

نظرتون در رابطه با عشق چیه؟

بالهایت کجاست؟

پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم، تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی.
پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم. انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.

پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد، چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموش می شود. پرنده این را گفت و پر زد.
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : "یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی؟ "
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آنوقت رو به خدا کرد و گریست....

آموخته های زندگی

آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
بیاموز!!! همه می توانند موجب شادی تو باشند...

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
بیاموز!!! درعین درستی مهربان باشی...

آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
بیاموز!!! به هدیه هیچ کس به خاطر عشقی که در آن نهفته است نه نگویی...

آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
بیاموز!!! به جای دعا کردن آستینهایت را بالا بزنی و همراهیش کنی...آستینهای بالا زده بهتر از دستهای بالا رفته التیام بخش است...

ادامه نوشته

خوشبختی چیست؟

آیا سقفی بالای سرت هست؟
نانی برای خوردن

لباسی برای پوشیدن

و ساعتی برای خوابیدن داری؟ آری

نامی برای خوانده شدن

کتابی برای آموختن

و دانشی برای یاد دادن داری؟ آری

بدنی سالم برای برداشتن سبد یک پیرزن.

سقفی برای شاد کردن یک کودک

دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟ آری

لحظه‌ای برای حس کردن

قلبی برای دوست داشتن

و خدایی برای پرستیدن داری؟ آری

پس خوشبختی بسیار خوشبخت.

حال بی حالی

اي خدا

سالت نو شد

طبيعتت ، زمينت نو شد

اما دل من ...همانطور كهنه مانده

خودت نوش كن .... از اين رو به اون روش كن

حالم رو به بهترين حالي كه خودت دوست داري تغيير بده

آرامش در زلزله

خدايا دنيا دارد تكان ميخورد !

چه خبر است ... همه جا دارد ميلرزد !

يك جا زمين خاكي ميلرزد و عده اي زير خروارها سنگ و چوب و فلز ضد زلزله مي لرزند

عده اي دلشان از عمق وجود از ظلم جماعتي دنيا پرست مي لرزد ....

مظلومان بحرين و عمان و فلسطين و مصر و تونس و ....

عده اي در خلوت دلشان از شوق تو مي لرزد

عده اي سير از گناه شب و روز ، خسته از نافرماني تو .... دلشان با ندايي از سوي تو مي لرزد و اشك توبه صورت و سيرتشان را زيبا ميكند

عده اي هم دست و دلشنان هنگام گناه مي لرزد ....

عده اي هم مثل نويسنده اين متن .... دستش لحظه نوشتن اين متن مي لرزد

خدايا اين لرزشها را به آرامشي پايان ناپذير تبديل كن

آرامشي پس از طوفان هاي دنيايي كه همه چيز در آن در جاي خودش مستقر است ....

آرامشي كه در آن قلبها مطمئن و آرام است و جز ياد تو در روي زمين نيست

روزي كه ذكر اللهت زمين را آرام كند .... منتظر آن ذكر خدايي موعودت هستيم ... ذكري كه نامش مهديست ....

الا بذكر الله تطمئن القلوب .... آگاه باشيد كه تنها با ذكر خداست كه دلها آرام ميگيرد

شیرین ترین آواز

گفتمش
شيرين ترين آواز چيست ؟
چشم غمكينش به رويم خيره ماند
قطره قطره اشكش از مژگان چكيد
لرزه افتادش به گيسوي بلند
زير لب غمناك خواند
ناله زنجيرها بر دست من
گفتمش
آنگه كه از هم بگسلند

ادامه نوشته

باشم یا نباشم

دوست میدارم که با خویشان خود بیگانه باشم

همدم عقلم چرا همصحبت دیوانه باشم

دل به هرکس کی سپارم من در دلها مقیمم

تا نتوانم شمع

مجلس شد چرا پروانه باشم

آزمودم آشنایان را فغان از آشنایی

آرزومندم که با هر آشنا بیگانه باشم

مرغ خوشخوانم وگر در حلقه ی زاغان نشینم

کی توانم لحظه یی در نغمه ی مستانه باشم

مردمی گم شد میان آشنایان از تو پرسم

با چنین نامردان بیگانه باشم یا نباشم.