......
از خدا یک کمی وقت خواست
وای ای داد بیداد.....
دیدی آخر خدا مهلتش داد .........
از خدا یک کمی وقت خواست
وای ای داد بیداد.....
دیدی آخر خدا مهلتش داد .........
روزی بهلول از کوچه ای میگذشت، شخصی بالایش صدا زده گفت: ای بهلول دانا! مبلغی پول دارم، امسال چه بخرم که فایده کنم؟
ـ برو، تمباکو بخر!
مردک تمباکوخرید، وقتیکه زمستان شد، تمباکو قیمت پیدا کرد. به قیمت خوبی به فروش رسید. بقیه هر قدر که ماند، هر چند که از عمر تمباکو میگذشت، چون تمباکوی کهنه قیمت زیاد تری داشت، لهذا به قیمت بسیار خوبتر فروخته میشد وسرانجام فایده بسیاری نصیب اوشد. یک روز باز بهلول از کوچه می گذشت که مردک بالایش صد ا زده و گفت:
ای بهلول دیوانه! پارسال کار خوبی به من یاد دادی، بسیار فاید ه کردم، بگو امسال چه خریداری کنم؟
ـ برو، پیاز بخر!
مردک که از گفته پارسال بهلول فایده، خوبی برداشته بود، با اعتمادی که به گفته اش داشت هرچه سرمایه داشت و هر چه فایده کرده بود. همه را حریصانه پیاز خرید و به خانه ها گدام کرده منتظر زمستان نشست تا در هنگام قلت پیاز، فایده هنگفتی بر دارد. چون نگاهداری پیاز را نمی دانست، پیاز ها همه نیش کشیده و خراب شد و هر روز صد ها من پیاز گنده را بیرون کرده به خندق میریختند و عاقبت تمام پیاز ها از کار برامده خراب گردید و مردک بیچاره نهایت خسارت مند شد.
مردک این مرتبه با قهر و خشونت دنبال بهلول میگشت تا او را یافته و انتقام خود را از وی بگیرد. همینکه به بهلول رسید، گفت:
ای بهلول! چرا گفتی که پیاز بخرم و اینقدرها خساره مند شوم؟
بهلول در جوابش گفت:
ای برادر! آن وقت که مرا بهلول دانا خطاب کردی، از روی دانایی گفتم«برو، تمباکو بخر» این مرتبه که مرا بهلول دیوانه گفتی، از روی دیوانگی گفتم ـ «برو، پیاز بخر» و این جزای عمل خود تست. مردک خجل شده راه خود را پیش گرفته رفت و خود را ملامت میکرد که براستی، گناه از او بوده..
سلام دوستان و همکلاسی های عزیز.
یه مطلبی که چند وقتیه توی جهان دهان به دهان شده و بعضی افراد سست عنصر و بی دین اونو باور کردن و به شدت از اون میترسن رو اتفاقی پیدا کردم.
من به شایعه بودن این موضوع اعتقاد کامل دارم و هدفم از گذاشتن این پست این بوده که بهتون بگم یک باور غلط چجوری توی جهان پخش میشه و باعث ترساندن میلیون ها نفر از جمعیت کره خاکی میشه ...!
در هر صورت این خبریه که نیمی از جهان از اون ترسیدن و خودشون رو واسه اون آماده کردن.
نظرتون رو در رابطه با این طرز تفکر و این تاریخ بیان کنید تا دنیا تموم نشده ...!!!
چند سالی است که هفته دوم و یا سوم اردیبهشت ماه به عنوان هفته مهندسی صنایع و بعضا هفته مهندسی صنایع و کار آفرینی معرفی می شود اما با تحقیقی که در سال گذشته انجام شد معلوم شد که این موضوع از سوی هیچ مرجع معتبر و رسمی مطرح نشده است. مطمینا مهمترین مرجعی که صلاحیت مشخص نمودن هفته ای با نام هفته مهندسی صنایع را دارد انجمن مهندسی صنایع ایران است.
به نظر شما کدام هفته و در کدام ماه از سال برای نام گذاری به نام هفته مهندسی صنایع مناسب است؟ و به چه مناسبتی؟ شاید هم همین هفته دوم یا سوم اردیبهشت ماه زمان خوبی باشد !
منتظر شنیدن نظرات شما هستیم …

بر سنگ قبر من بنوسید خسته بود
اهل زمین نبود
نمازش شکسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید
پاک بود
چشمان او که دائما از اشک شسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید
این درخت , عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید
کل عمر پشت دری که باز نمی شد مانده بود
چند تا کلمه را با هم می بینیم:
بنا به اصرار علاقمندان به صندلی داغ و در خواست های مکرر انها !!!!!!!!!
طی جلسات متوالی با نویسندگان مصوبه ی جدیدی به تصویب رسید
شرح مصوبه به قرار زیر است :
۱.صندلی داغ هر ۱۵روز یکبار برگزار می گردد.
۲.از بین افراد منتخب مدیریت محترم رای گیری به عمل آید .
افراد منتخب
خانم ها:زهراصوغانی پور و نیلوفر علایی
آقایان:امید عبدالعظیمی و سجاد امیر بیگی
شروع رای گیری :۲۵/۲/۹۰
پایان رای گیری:۲۸/۲/۹۰
باتشکر:مدیریت سایت
برگرفته از نهج البلاغه مولای متقیان امام علی (ع)
خودرا به پیوند با برادرت که از توبریده وبه مهرونیکی با کسی که باتوقهر کرده،وادار.
بدی کردن به خصوص دربرابر کسی که به تو بدی کرده بسیار راحت تر از خوبی کردن است. وآنچه برای انسان سخت و دشوارجلوه می کند خوبی در برابر بدی است اما آنچه در پس این تلخی پنهان است بسیار شیرین و جانفزاست چرا که اگرما در برابر خوبی ،خوبی کنیم که "هنر"نکردیم همه از پس این کار برمی آیند،بله نکته اینجاست در هستی نامه هم ناشناختنی تنها مدال افتخار را به کسانی می دهد که در جرگه "السابقون السابقون"قرار گیرند وجای نخواهیم گرفت تازمانی که حظی و جرعه ای از صبرنچشیده باشیم.
قراره هر هفته یکی از داستان های آموزنده ی بهلول رو براتون بزارم امیدوارم خوشتون بیاد
معرفی:"بهلول بن عمرو كوفی از دانشمندان زیرك و زبر دست و نكته سنج عصر امام صادق ـ علیه السّلام ـ و امام كاظم ـ علیه السّلام ـ بود، او برای اینكه قاضی هارون الرّشید نشود، خود را به دیوانگی زد، تا هارون از او منصرف شده و مقام قضاوت را به او واگذار ننماید، او اهل مناظره بود و با استدلال و لطائف بسیار ظریف، پوچی عقائد انحرافی مخالفان را آشكار مینمود، "
شخصي كه مي خواست بهلول را مسخره كند به او گفت :
ديروز از دور تو را ديدم كه نشسته اي فكر كردم الاغي است كه در كوچه نشسته
بهلول فورا جواب داد :
منهم كه از دور تو را ديدم فكر كردم آدمي به طرف من مي آيد.
از بیل گیتس(مالک اصلی شرکت مایکروسافت )پرسیدند : از تو ثروتمند تر هم هست؟
گفت: بله فقط یک نفر.
پرسیدند: چه كسی؟
بیل گیتس ادامه داد:
سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشههای خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه مرا دید گفت:
این
روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.
گفتم: آخه من پول خرد ندارم!
گفت: برای خودت! بخشیدمش!

سه ماه بعد بر حسب تصادف باز توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم. دوباره چشمم به یك مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان بچه بهم گفت این مجله رو بردار برای خودت.
((به ادامه مطلب بروید))دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و
به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از سر خشم؛ بر چهره دیگری سیلی زد.
دوستی که سیلی خورده بود؛ سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید، روی شنهای بیابان نوشت:
امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد.
آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار
برکه آب استراحت کنند.
ناگهان شخصی که سیلی خورده بود؛ لغزید و در آب افتاد تا جایی که نزدیک بود غرق شود که دوستش
به کمکش شتافت و او را نجات داد.
بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت؛ یر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد: امروز بهترین دوستم
جان مرا نجات داد.
دوستش با تعجب پرسید: بعد از آنکه من با سیلی ترا آزردم؛ تو آن جمله را روی شنهای بیابان نوشتی
ولی حالا این جمله را روی تخته سنگ حک میکنی؟!
دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار میدهد؛ باید روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای
بخشش؛ آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا
هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد.
رنج شغل و معاش در راه است عالمی زین قضیه آگاه است
بعد از تأمل این معنی، مصلحت آن دیدم كه برای بقای ذات و ادامه حیات چارهای بجویم و بهر مدرك خویش كوزهوارهای بیابم و جامه فارغالتحصیلان آشفته حال بپوشم تا به مدد آن در سایه مدرك خویش آبی زلال بنوشم
شاد باشین
- انگار از آسمان آتش می بارید.به شهید غلامی گقتم: «گروه را مرخص کنیم تا اوایل پاییز که هوا خنک تر می شود، برگردیم»
گفت: «بگو عاشق نیستیم.» گفتم:«علی آقا!هوا خیلی گرم است.نمی شود تکان خورد.»
گفت: «وقتی هواگرم است و تو می سوزی، مادر شهیدی که فرزندش در این بیایان افتاده است،دلش می شکند و می گوید:خدایا بچه ام در این گرما کجا افتاده است؟ همین دل شکستگی به تو کمک می کند تا به شهید برسی.»
نتوانستم حرف دیگری بزنم. گوشی را گذاشتم،برگشتم و گفتم:«بچه ها،اگر از گرما بی جان هم شویم،باید جستجو را ادامه دهیم.» پس از نماز ظهر کار را شروع کردیم.تا ساعت نه صبح هر چه آب داشتیم،تمام شد.بالای ارتفاع 175شرهانی،چشم هایمان از گرما دیگر جایی درا نمی دید. به التماس نالیدیم: خدایا تورا به دل شکسته ی مادران شهید...
در کف شیار چیزی برق زد پلاک بود...
تفحص در لغت به معنای جستجو و کنکاش و در ادبیات دفاع مقدس به معنای جستجو و تلاش برای یافتن پیکرهای مطهر شهدای به جا مانده در معرکه جنگ، است

کس نمی داند ز من جز اندکی...
از هزاران جرم و بد فعلی یکی...
من همی آن دانم و ستار من...
جرم ها و زشتی کردار من...
هر چه کردم جمله ناکرده گرفت...
طاعت ناورده آورده گرفت...
عفو کرد جملگی جرم و گناه...
شد سپید آن نامه و روی سیاه...
آه کردم چون رسن شد آه من...
گشت آویزان رسن در چاه من...
آن رسن بگرفتم و بیرون شدم...
شاد و زفت و فربه و گلگون شدم...
در بن چاهی همی بودم نگون...
در دو عالم همی نمی گنجم کنون...
آفرینها بر تو بادا ای خدا...
ناگهان کردی مرا از غم جدا...
گر سر هر موی من گردد زبان...
شکرهای تو نیاید در بیان...
چند لحظه به خودت فکر کن همین

شیخ را پرسیدند : اینترنت ایران به چه ماند ؟
فرمود : به زنبور بی عسل.
عرض کردند : یا شیخ ، اینکه قافیه نداشت.
فرمود : واقعیت که داشت .
و مریدان رم کردندی و به صحرا برفتندی.
شیخ را پرسیدند : از برای چه ساکتی ؟
فرمود : سکوتم از رضایت نیست ، دلم اهل شکایت نیست.
و مریدان از هوش برفتندی.
این عکس ها با رضایت کامل آقایان حسینی ، گلستان پور، حیدری و کشاورزی و با نارضایتی کامل دالتون ها و با اصرار دوستان همکلاسی در این وبلاگ قرار داده شده.


فرستنده : آبادیان
|
در روزگاران گذشته مردی زندگی می کرد که چهار پسر داشت. او می خواست به آنها بیاموزد که زود درباره یک موضوع قضاوت نکنند.
به همین خاطر برای هرکدام پیغامی فرستاد و از آنها خواست به دنبال یک درخت گلابی بروند که در مکانی بسیار دور میرویید.
پسر اول در زمستان راهی سفر شد ،
دومی در بهار
سومی در تابستان
و چهارمی در پاییز
وقتی همگی آنها از سفر برگشتند، پدر همه را دعوت کرد تا درباره آنچه در طول سفر دیده اند، صحبت کنند.
پسر اول گفت که آن درخت زشت ، خمیده و خشکیده بود.
پسر دوم عنوان کرد که درخت از برگهای سبز پوشیده شده بود و پر از امید بود.
پسر سوم موافق دو برادر دیگر نبود،
او گفت که درخت پر از شکوفه های زیبا بود که بوی خوشی از آنها به مشام میرسید
و بسیار زیبا می نمود. آن درخت دلپذیرترین چیزی بود که پسر در تمام عمرش دیده بود.
پسر چهارم با برادران دیگر کاملا مخالف بود.
او گفت درخت پر از میوه های رسیده بود ، پر از زندگی و در نهایت کمال.
مرد به پسرانش توضیح داد همه آنها درست می گویند زیرا هرکدام ازآنها یکی از فصلهای زندگی درخت را دیده اند.
مرد به آنها توضیح داد که آنها نباید در مورد یک درخت یا یک انسان تنها با استناد به یک فصل از زندگی قضاوت نمایند.
ماهیت افراد ،خوشی ، لذت و عشقی که از زندگی سرچشمه می گیرد تنها در انتهای آن وقتی که تمامی فصلها به انتها رسیده باشد،
قابل اندازه گیری است.
اگر تنها به زمستان بنگری، امیدبخشی بهار، زیبایی تابستان و کمال پاییز را از دست خواهید داد.
نگذارید درد یک فصل تمام شادمانی دیگر فصلها را خراب کند.
در مورد زندگی بر اساس یک فصل سخت آن قضاوت نکنید.
در راههای سخت پایداری کن:
لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!
... امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام.
شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.
امیر برگشت و دید هیچکس نیست .
شاهزاده گفت: عاشق نیستی !!!! عاشق به غیر نظر نمی کند
... خدایا به خاطر همه لحظاتی که به غیر تو توجه کردیم ما رو ببخش !
خدایا!
به من زیستنی عطا كن كه در لحظه مرگ، بربیثمری لحظهای كه برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم و مردنی عطا كن كه بر بیهودگیاش سوگوار نباشم..
خدایا چنین زیستن را تو به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم دانست...
ای خداوند...
ای خداوند! به علمای ما مسئولیت، و به عوام ما علم، و به مومنان ما روشنایی، و به روشنفكران ما ایمان و به متعصبین ما فهم و به فهمیدگان ما تعصب و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف و به پیروان ما آگاهی و به جوانان ما اصالت و به اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما نیز عقیده و به خفتگان ما بیداری و به دینداران ما دین و به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور و به محققان ما هدف و به نومیدان ما امید و به ضعیفان ما نیرو و به محافظهكاران ما گستاخی و به نشستگان ما قیام و به راكدین ما تكان و به مردگان ما حیات و به كوران ما نگاه و به خاموشان ما فریاد و به مسلمانان ما قرآن و به شیعیان ما علی(ع) و به فرقههای ما وحدت و به حسودان ما شفا و به خودبینان ما انصاف و به فحاشان ما ادب و به مجاهدان ما صبر و به مردم ما خودآگاهی و به همه ملت ما همت، تصمیم و استعداد فداكاری و شایستگی نجات و عزت ببخش!
باز فاطمیه
باز قصه ی معروف غربت
و کوچه هایی که هنوز بوی غربت می دهند...
زهرا جان
ای غریبی که هنوز هم غریبی.
غربتی که فرا تر از یک تکه زمین است
آری همان تکه زمینی که گنجینه ای گرانبها را در دل خود جای داده است.
فاطمه جان
شرمنده ام اگر امروز فرزندت همانند همسرت حتی در بین ما مدعیان هم غریب است
و اگر امروز بخواهی از فرزندت دفاع کنی
همان می شود که آن روز شد
دوباره قصه ی کوچه ها تکرار می شود
دوباره ...
زهرا جان
شرمنده ام اگر روزی ندای هل من ناصر فرزندت حسین بی پاسخ ماند و امروز ندای هل من معین مهدیت
شرمنده ام از این که خون دل خوردن های فرزندت را به نظاره نشسته ایم
و زهر تلخ انتظار را بر کام مهدی تلخ تر می کنیم.
باز فاطمیه باز قصه ی گریه کردن بر مصائبی تلخ
و غافل از مصائبی تلخ تر.
بر رنج هایتان می گریم اما به وصیتتان عمل نمی کنم.
« همسرم علی تنها ماند، فرزندم مهدی را تنها نگذارید.»
اللهم عجل لولیک الفرج
التماس دعا.
چیزی بگو بهار ! ... چیزی بگو تا از میان واژگانت شاعر بیچاره ،
شعری را شکار کند برای روز مبادا !
آخر می دانی ؟! ... .واژگان تو گله های پروانه اند!... و من با تور غزل
، مثل کودکی بازیگوش ، در کوچه باغهای زندگی ، لا به لای این
همه آلاله ، دنبالشان می دوم !...حتی وقتی که خسته خسته ، در
سایه سار مژگان نیلوفری ات، با صدای لالایی نگاهت به خواب می
روم ، باز هم خواب پروانه را می بینم !...
چیزی بگو ! ...چیزی که به تمام تاریخ ادبیات عاشقانه جهان
بیارزد !...چیزی که همه چیزی باشد و هیچ چیز ! ... چیزی مثل هوا :
بن مایه حیات و نادیدنی !...
لب تر کن تا دیده تر نکنم !....
(( چیزی بگو ! ...پیش از آنکه در اشک غرق شوم ...چیزی بگو ! ))...
....................................................................................
سلام بر همگی
دوستانی که دوست دارند از فونت های متفاوتی برای قرار دادن مطلب در وب استفاده کنند.
ابتدا مطلب خود را در محیط افیس(word)تایپ کنید سپس فونت مورد نظر خود رو انتخاب کنید
در انتها متن خود رو کپی و در قسمت پست مطلب قرار دهید.
بعد از پیست بنا به تنظیمات اولیه به حالت اولیه و فونت پیش فرض بر می گردد
برای مشاهده فونت خود کافی است یک مرتبه ctr+z را فشار دهید
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه دو بدهند. هدف مسابقه
رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود. جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع
شده بودند و مسابقه شروع شد. راستش، کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این
کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند. شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید: «اوه، عجب کار
مشکلی!!»، «اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند.» یا «هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست. برج
خیلی بلنده!»
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند بجز بعضی که هنوزبا حرارت داشتند بالا و بالاتر
می رفتند. جمعیت هنوز ادامه می داد: «خیلی مشکله.... هیچ کس موفق نمی شه!»
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف.ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد؛ بالا، بالا و باز هم بالاتر.
این یکی نمی خواست منصرف بشه! بالاخره بقیه از بالا رفتن منصرف شدند به جز اون قورباغه کوچولو
که بعد از تلاش زیاد تنها قورباغه ای بود که به نوک رسید! بقیه قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کار رو انجام داده؟
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟ و مشخص شد که برنده مسابقه ناشنوا بوده!
شرح حکایت
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید. چون اونا زیباترین رویاها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند،
چیزهایی که از ته دلتون آرزوشون رودارید! همیشه به قدرت کلمات فکر کنید. چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره.
پس همیشه مثبت فکر کنید و بالاتر از اون، کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به
آرزوهاتون نخواهید رسید و همیشه باور داشته باشید: من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم.
درقلبم رازدم.صدایی نشنیدم انگارهیچ کس آنجانیست.در رافشاردادم،بازشد.به داخل رفتم ولی....ولی اینجا،اینجاکجاست؟اینجاخانه قلب من است؟....نه باورنمی کنم ولی ادرس رادرست آمده ام پس چرااینطور؟چرا اینقدر تاریک ؟چرااینقدرسیاه؟به خودم آمدم فهمیدم مدتهاست دستی به رویش نکشیدم.انگشتی برروی تاقچه هاکشیدم غبارتنهایی رویشان نشسته بود.نگاهی به اطراف خانه کردم پنجره اش رابازکردم.چشمه محبت کنارش خشک شده بود،واردخانه شدم....آستین هارابالا زدم وخانه تکانی راشروع کردم،غبارتنهایی و غربت را ازگوشه وکنارش زدودم. زمینش رابافرش دوستی مفروش ساختم .گلدانی ازگل محبت را کنارپنجره هایش گذاشتم .آه،یادم رفت.چراغ عشق رانیزبرسقف خانه دلم آویختم. شاپرک های عاطفه رادیدم که گرداگردگلهای محبت درون گلدان مهربانی ،میرقصندوشادی میکنند.راستی یادم آمدبایدباغچه راوجین کنم سرتاسرش راگلهای خاروعلفهای هرزگرفته بودند.خاکش تشنه بودگلهای سوسن وشقایق راجایگزین علفهاکردم.خاکش رانیزباآب امیدسیراب کردم....وچشمه محبت به سویش روان ساختم.حالاگوشه ای مینشینم تااستراحت کنم حس میکنم کمی سبک شده ام. آه چقدرخوشحالم.
اسب دریایی که خود را در میان صخره های مرجانی سرخ رنگ پنهان کرده است
