روزي هارون الرشيد و جمعي از درباريان به شكار رفته بودند.
 بهلول نيز با آنها بود. آهويي در شكار گاه ظاهر شد. خليفه ، تيري به سوي آهو افكند
 ولي تيرش به خطا رفت و آهو گريخت.
 بهلول فرياد زد:" احسنت. "
 خليفه بر آشفت و گفت: مرا مسخره مي كني ؟.
 بهلول گفت :
 " احسنت " من براي آهو بود،
 نه براي " خليفه".

----------------------------------

شاعري تازه كار كه تظاهر به احساس مي كرد
 گفت: دلم از آدميان گرفته است....!!!!!!
 بهلول گفت: پس برو با " همنوعانت " بشين....!!!!!

---------------------------------

ابلهي از بهلول پرسيد :
 آدمي را طول عمر چقدر باشد؟
 بهلول گفت: آدمي را ندانم . اما تو
 را طول عمر بس دراز باشد.....!