بهلول(4)حاضر جوابی
روزي هارون الرشيد و جمعي از درباريان به شكار رفته بودند.
بهلول نيز با آنها بود. آهويي در شكار گاه ظاهر شد. خليفه ، تيري به سوي آهو افكند
ولي تيرش به خطا رفت و آهو گريخت.
بهلول فرياد زد:" احسنت. "
خليفه بر آشفت و گفت: مرا مسخره مي كني ؟.
بهلول گفت :
" احسنت " من براي آهو بود،
نه براي " خليفه".
----------------------------------
شاعري تازه كار كه تظاهر به احساس مي كرد
گفت: دلم از آدميان گرفته است....!!!!!!
بهلول گفت: پس برو با " همنوعانت " بشين....!!!!!
---------------------------------
ابلهي از بهلول پرسيد :
آدمي را طول عمر چقدر باشد؟
بهلول گفت: آدمي را ندانم . اما تو
را طول عمر بس دراز باشد.....!
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 13:49 توسط یک نقشه بردار
|
سلام.