چیزی بگو!
چیزی بگو بهار ! ... چیزی بگو تا از میان واژگانت شاعر بیچاره ،
شعری را شکار کند برای روز مبادا !
آخر می دانی ؟! ... .واژگان تو گله های پروانه اند!... و من با تور غزل
، مثل کودکی بازیگوش ، در کوچه باغهای زندگی ، لا به لای این
همه آلاله ، دنبالشان می دوم !...حتی وقتی که خسته خسته ، در
سایه سار مژگان نیلوفری ات، با صدای لالایی نگاهت به خواب می
روم ، باز هم خواب پروانه را می بینم !...
چیزی بگو ! ...چیزی که به تمام تاریخ ادبیات عاشقانه جهان
بیارزد !...چیزی که همه چیزی باشد و هیچ چیز ! ... چیزی مثل هوا :
بن مایه حیات و نادیدنی !...
لب تر کن تا دیده تر نکنم !....
(( چیزی بگو ! ...پیش از آنکه در اشک غرق شوم ...چیزی بگو ! ))...
....................................................................................
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 11:15 توسط محمدصادق
|
سلام.