چیزی بگو بهار ! ... چیزی بگو تا از میان واژگانت شاعر بیچاره ، 

                    شعری را شکار کند برای روز مبادا !

 

آخر می دانی ؟! ... .واژگان تو گله های پروانه اند!... و من با تور غزل 

، مثل کودکی بازیگوش ، در کوچه باغهای زندگی ، لا به لای این 

همه آلاله ، دنبالشان می دوم !...حتی وقتی که خسته خسته ، در 

سایه سار مژگان نیلوفری ات، با صدای لالایی نگاهت به خواب می 

روم ، باز هم خواب پروانه را می بینم !...

چیزی بگو ! ...چیزی که به تمام تاریخ ادبیات عاشقانه جهان 

بیارزد !...چیزی که همه چیزی باشد و هیچ چیز ! ... چیزی مثل هوا  :

بن مایه حیات و نادیدنی !...

لب تر کن تا دیده تر نکنم !....

(( چیزی بگو ! ...پیش از آنکه در اشک غرق شوم ...چیزی بگو ! ))... 

....................................................................................