یك روز تأمل ترم‌های گذشته می‌كردم و حسرت درس‌های ناخوانده می‌خوردم و صحن سیمای خویش به آب مژگان می‌شستم و بهر غیبت از كلاس بهانه می‌جستم و اندوه دیرینه 
در عمق جان می‌نهفتم و این بیت‌ها مناسب حال خود می‌گفتم:  

هر دم از عمر می‌رود نفسی از رفیقان ما نمانده كسی 
ای كه شش ترم رفت و در خوابی مگر این ترم هفت دریابی 
یاد آن ثبت نام غوغایی خلق حیران برای امضایی 
یك نفر در اتاق رایانه از شلوغی شدست دیوانه 
دیگری بهر وام تحصیلی پر نموده سه فرم تحصیلی 
وان دگر از برای شهریه جیب خود را نموده تخلیه 
بگذر از خرید كفش و لباس تا كه شاید كند دو واحد پاس 
یك نفر در فغان ز نرخ كتاب دیگری از نخواندنش بی‌تاب 
یك نفر در شلوغی سرویس از عرق گشته تا گریبان خیس 
وان دگر شام سلف تا خورده شده زار و نزار و پژمرده 
در شب امتحان كه كتلت و ماست تا سحرگه میانشان دعواست 
هر دو همچون دوای خواب آور برده هوش و حواس ما از سر 
درس، سختست و مدرك امروز عالی را نموده خوش پاسوز 
ای كه دل بسته‌ای به این مدرك فكر فردا نكرده‌ای بی‌شك 

رنج شغل و معاش در راه است عالمی زین قضیه آگاه است 

بعد از تأمل این معنی، مصلحت آن دیدم كه برای بقای ذات و ادامه حیات چاره‌ای بجویم و بهر مدرك خویش كوزه‌واره‌ای بیابم و جامه فارغ‌التحصیلان آشفته حال بپوشم تا به مدد آن در سایه مدرك خویش آبی زلال بنوشم 
شاد باشین