رها میشوم

از حصار زندانی در مغز

زباله های وجودم را

تنگ میگیرم در دست

که مبادا خورشید

صورت شاد مرا

هدیه ی روز بزرگ آغاز

پیشکش مه

به تماشای مهتاب آرد