بگذار کودکی کنند!
گاهی در میان مجلس بزرگسالان کودکی وارد می شود و به جست و خیز می پردازد...
شکلک در می آورد،
سخنان گنده تر از دهانش می زند...
گاه این و آن را ریشخند می کند ...
و یا حتی گاه بی ادبی می کند. در این هنگام پدر یا مادرش، شرمگین عذر خواهی می کنند
و ای بسا تصمیم به تنبیه کودک بگیرند.
اما معمولا دیگران جلوی تنبیه او را می گیرند و می گویند:
"رهایش کنید... کودک است... بگذارید کودکی اش را بکند..."
من نیز باید بگذارم تا بعضی ها کودکی شان را بکنند. آنان که ریشخندم می کنند.
آنان که با دیدن من سرهایشان را به هم نزدیک می کنند، پچ پچ می کنند و می خندند،
آنان که دلشان می خواهد به هر طریق ممکن شخصیت مرا به خیال خودشان لگد مال کنند،
آنان که اصرار دارند به من بفهمانند که کمتر از آنان می فهمم و در نظرشان مرا کم شعور
می پندارند، آنان که...
می گذارم کودکی شان را بکنند...
می گذارم و می گذرم...
آن هنگام که وسوسه می شوم تا پاسخشان را بدهم، جواب دندان شکنی بدهم
تا دریابند که حق با من است، سخنی بگویم که در یابند در برابرشان کم نمی اورم،
درست در آن هنگام،
همه چیز را رها می کنم و اجازه می دهم تا کودکان کودکی شان را بکنند.
خودم را وارد بازی ایشان نمی کنم. خودم را به رنج نمی افکنم.
عبور می کنم...
با زمان عبور می کنم...
با نفسم که بر سرم فریاد می کشد تا حقشان را کف دستشان بگذارم، همراه نمی شوم...
در ذهنم و در برابر عبور لحظات سد نمی سازم ...
آرام و رها عبور می کنم...
سبک بار و سبک بال ...
می گذرم...
سلام.